تبليغاتX
نیمه گمشده ام

 

 دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پرستاره ندیده میگیرد.

هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

حرکات ناکرده

و در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

                                                                                                  

                                                                                            شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:49 توسط منیره |

 

رافائل در شهری به نام اوربینو در سال ۱۴۸۳ میلادی به دنیا آمد. از کودکی با حال  و هوای نقاشی آشنا شده بود. پدرش جوانی از بزرگترین نقاش های اوربینو بود. رافائل در 11 سالگی پدرش را از دست داد و در محافل نزدیک به دربار بزرگ شد. رافائل در ابتدا کارش را با نقاشی های مذهبی شروع کرد اما بعد از مدتی وارد دنیایی شد که در آن زن بیشتر به الهه ی زیبای با نشاط می مانست تا مادر غمگین خدا ا.  با تقلید از ریزه کاری های بسیاری از نقاشان دیگر آن ها را با استعداد جدی خود تبدیل به یک سبک کامل کرد حتی از تصویر مونالیزا تقلید کرده، با این تفاوت که لبخند او را حذف کرده بود. ظاهرا بانویی که او تصویرش را کشیده بود خیلی هم متبسم نبوده است در سی و یک سالگی به خیل مردان آگاه وارد شد. در یک کاخ زندگی می کرد و لباس هایش همانند یک شریفزاده ی جوان بود. جوانی خوش طبع و از حسد آزاد بود.  برای آموختن هر شیوه ی جدید ولعی خاص داشت.  او عاشق رقابت و برای دیگران امید بخش بود.  نقش حامی را برای نقاشان درجه ی دوم و سوم ایفا می کرد. درسی و هفت سالگی (6 آوریل 1520) در زادگاهش گذشت

مدرسه آتن -- رافائل

 

در مرکز نقاشی افلاطون (سمت چپ) و ارسطو (سمت راست) قرار دارند. افلاطون با دست به بالا اشاره کرده است که کنایه ای است از تمایل او به امور فراتر از واقع و ایدئالها. در مقابل ارسطو با انگشت به پایین اشاره کرده است که نشان دهنده واقعگرایی او در فلسفه است. رافائل می خواهد شنان دهد که افلاطون بیش از همه به دنیای خیالی توجه داشته است و ارسطو به واقعیت و آنچه در اطراف او می گذرد. در دست افلاطون رساله منون قرار دارد. ارسطو کتاب اخلاق نیکوماخوسی را به دست گرفته است. .

 سمت چپ افلاطون سقراط با چند تن از دوستان خود در حال انجام مباحثاتی است که در تاریخ فلسفه به گفتگوهای سقراطی مشهور است. نکته جالب توجه اینجاست که در سمت چپ یکی از شاگردان سقراط اسکندر مقدونی است. توجه کنید که اسکندر در تاریخ غرب مظهر حاکم با فضیلت است و رافائل با این عمل می خواهد نشان دهد که اسکندر مظهر پادشاه فلسفه دان است. در تاریخ اندیشه غرب اسکندر از آنجایی اهمیت دارد که ایده حکومت جهانی را اولین بار مطرح کرده است. او معتقد بود که تمامی افراد بشر با یکدیگر برابر هستند و بنابراین باید تحت یک حکومت زندگی کنند.

اقلیدس در تصویر دیده می شود. او را در حال حل یک مسئله ریاضی نشان داده اند

در تصویر پیامبر ایرانی زرتشت است که یک گوی آسمانی در دست گرفته است. در موج رنسانس زرتشت مظهر دانش کهن است که نشان دهنده دانش ارزشمند قدیمی است که عکس العملی در مقابل قرون وسطی بشمار می رود. برای همین هم نیچه کتاب مشهور خود "چنین گفت زرتشت" را از زبان زرتشت نوشته است. البته تعبیر دیگری هم وجود دارد. بعضی معتقدند مرد سفید پوش ابوعلی سینا است و نه زرتشت. البته در سمت چپ تابلو هم شخصیتی به چشم می خورد که از او با عنوان ابوعلی سینا یاد می کنند. توجه کنید که در سمت راست مردی که لباس سفید به تن دارد خود رافائل است.

در مرکز تصویر هم دیوژن قرار دارد که با بی خیالی روی پله ها نشسته است.زندگی می کرد. نقل است شخصی از او پرسید که آیا مردمان او را از شهر بیرون کرده اند ؟ او پاسخ داد نه ! من آنها را در شهر تنها گذاشتم. داستان مشهور دیگر هم همان است که اسکندر از او می خواهد چیزی درخواست کند و او به سادگی از اسکندر درخواست می کند تا کنار برود تا آفتاب بتابد. نقل می کنند از تمام اموال دنیا تنها یک کاسه داشت که با آن آب می نوشید. لب چشمه بود که دید سگی با زبان خود آب می نوشد. کاسه را به دور انداخت و گفت "این هم لازم نیست".

 

 البا مدونا کاری از رافائل

madona.jpg

مادونا

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:25 توسط منیره |

از نقاشان نئوکلاسیک،در سال ۱۷۴۸در فرانسه به دنیا آمد. به زودی و در همان دوران کودکی استعدادش را در نقاشی نشان داد.در سال ۱۷۷۴ جایزه ویژه رم را از آن خود کرد.در سال ۱۷۹۳ پس از آن که فرهنگستان را منحل کرد کوشش زیادی نمود تا تشکیلات دیگری را به نام انستیتو به جای آن برقرار کند.در سال ۱۷۸۹ با ناپلئون ملاقات کرد و در صف طرفدارانش قرار گرفت.پس از سقوط ناپلئون به سوئیس گریخت و در سال ۱۸۱۶به بروکسل عزیمت کردو بعد از چند سال در همان شهر درگذشت...

 

سوگند هوراتی

مرگ سقراط

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:38 توسط منیره |

دیروز باید تو آزمایشگاه ایکس آر دی کار میکردم.باید قبل از آنالیز نمونه ها روپودر میکردم.و این کار باید توسط یک دستگاه بزرگ وناشناخته  انجام می شد.نمونه ها رو اول باید داخل یک هاون سنگین میریختم و درش و کاملا محکم می بستم و میذاشتم داخل دستگاه حالا بماند که بستن در این دستگاه خودش یه معضل بزرگ بود و به کلی نیرو احتیاج داشت .با کلی بدبختی درشو بستم .دوسه تا از نمونه ها کارش خوب پیش رفت . و باعث شد کلی خوشحال شم کلی به خودم افتخار کنم نمونه چهارم و که گذاشتم  درش و بستم و برگشتم تا نمونه بعدی و آماده کنم تا برگشتممتوجه یک صدای مهیب از پشت سر شدم.گفتم حتما آزمایشگاه منفجر شد .چیزی نمونده بود که سکته رو بزنم .بله در داخلی دستگاه و خوب نبسته بودم وباعث شده بود که هاون داخل دستگاه از جا در بره و با نمونه ها به درو دیواره دستگاه بوخوره و البته بماند که  نمونه هم کلا از بین رفت خدا بدادم رسید که در ایمنی و بسته بودم و گر نه احتمالا امروز اینجا نبودم.این قد هل کرده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم وکاملا یادم رفت که با زدن یه دکمه و پیچوندنه یه کلید راحت خاموش میشه قلبم داشت از جاش کنده می شد.جالبش اینه که به دلیل سرو وصدای زیاد این دستگاه وبسته بودن درها ُ این سرو صدا باعث تعجب کسی نشد.باالخره رفتم و به یکی از بچه ها گفتم بیا کمک . هر جور بود دستگاه و خاموش کردیم. وقتی خاموش شد خواستم درشو باز کنم ببینم چه دسته گلی به آب دادم .تا بازش کرد آنچنان گردو خاکی به طرفم هجوم اورد که رنگم کاملا سفید شد.چشمام و نمی تونستم باز کنم .دیگه داشت اشکم در می اومد (البته به خاطر گرد و خاک).رفتم دست و صورتم و شستم .کفش و لباسامم که اصلا نمی شد هیچ کاری باهاش کرد.دستگاه و تمیز کردم.و رفتم سراغ ادامه  کارو قتی خواستم دوباره دستگاه و روشن کنم دیدم ای دل غافل کلیدش نیست.تمام آزمایشگاه و زیرو رو  کردم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم. رفتم پیش مسول آزمایشگاه گفتم شاید یه کلید دیگه ازش داشته باشه.که اونم گفت فقط همون بوده.دیگه داشتم  از عصبانیت منفجر میشدم.مسئول آزمایشگاه هم گفت شاید افتاده باشه توی دستگاه ُیه انبر دست به من داد گفت برو دستگا ه و باز کن  شاید افتاده باشه توش منم  با خودم گفتم همین یه کارو نکرده بودیم که میکنیم.ورفتم سراغ دستگاه. کلی طول کشید که فقط تونستم پیچ ها رو پیدا کنم .هر جور بود پیچ های جدارو باز کنم و جدارو که خیلی سنگین بود بذارمش پایین ولی چیزی دیدم که اصلا باورم نمیشد به اندازه یه سال خاک  اون زیر جمع شده بود حالا من چطور باید کلید به اون کوچیکی و اونجا پیدامیکردم ....بله تازه باید او ن همه خاک و تمیز میکردم.بله خلاصه جارو خاک انداز به دست شروع کردم . ولی بعد از کلی خاک برداری هم به نتیجه نرسیدم .این دفعه دیگه واقعا اشکم داشت در می اومد. کاملا نا امید شده بودم .نشستم روزمین و دستم و تکیه دادم به میز پشت سرم که یهو یه چیزی زیر دستم حس کردم برش داشتم بله خودش بود( کلید) انگار دنیا رو بهم دادند .سریع پاشدم  و پیچ ارو بستم و شروع کرد به کار  . با احتیاط تمام کارام وانجام دادم وبعدشم مجبور شدم تمام ازمایشگا ه و تمیز کنم اصلا باورم نمیشد که اون همه خرابکاری خودم تنها یی انجام دادم.تازه  مونده بودم با اون سر و وضع چطور باید از آزمایشگاه بیام بیرون .تا جای که می شد لباسام و تمیز کردم  تا یه حدی تمیز شد البته اصلا مهم نبود فقط میخواستم هر چه سریعتر از اون اتاق بیام بیرون  . به دلیل فعالیتهای زیاد  شب از درد خوابم نمیبرد.تازه هنوزم تمام بدنم درد میکنه
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:21 توسط منیره |

بله کوپه پسرا که تو واگن بغل بودند .جا مونده بودند.بهشون تلفن زدیم .گفتن تا بیدارشون کردند قطار راه افتاده.و گفتن ایستگاه بعد پیاده میشن و خودشون و بهمون میرسونن.بعد که به خودمون اومدیم فهمیدیم که توی بیابونهای کرمان بین  سیرجان و رفسنجان هستیم.و جریان از این قرار بوده که ما به جای ۴ ساعت ۲.۱۵میرسیدیم و بچه ها اشتباه  کرده بودند حالا چطوری  یه همچین اشتباهی کردند خدا داند! حالا ما بودیم و کویرو ساعت ۲.۵ شب البته از ایستگاه خیلی دور نبودیم و چراغهاش رو از دور میدیدیم واین باعث شدکمتر استرس داشته باشیم.تقریبا ۳- ۴کیلومتر با ایستگاه فاصله داشتیم. ۵تا دختر با استاد و دوتا از پسرا که نو کوپه استاد بودند... و مثل همیشه که آقایون فکر میکنند مهم ترین نقششون توی زندگی بادی گارد بودنه یکی جلوُ یکی وسط و استاد هم به همراه اون یکی مجروح که طفلکی واقعا بد اسیب دیده بود از عقب می اومدن. من و دوستم هم سر صف بودیم و داشتیم به کارامون می خندیدیم و از خودمون فیلم میگرفتیم .حس قشنگی بود. من اولش خیلی تمایل نداشتم به این سفر برم ولی با این اتفاق که احتمالا آخرینش هم خواهد بود واقعا خوشحال شدم که اومدم. البته اکه جای دوستم من خورده بودم زمین شاید این حس ونداشتمآره شروع کردیم کنار ریل راه رفتن و مسخره بازی و فیلم گرفتن. همکلاسی پسرمون که کنار ما راه میرفت .برگشت و گفت تو رو خدا مواظب باشین دیگه نیفتین ولی ما اصلا توجهی نمیکردیم و به مسخره بازی ادامه میدادیم. و نمی دونم چقدر راه رفتیم که به ایستگاه رسیدیم. ولی یادم که ساعت ۴ صبح بود.به هر حال  به خاطرهیجاناتی که داشتیم و شیطنتهای بین راه ، مسخره بازی و فیلم برداری و گزارش واقعه در مقابل دوربین.( که البته بعدا متوجه شدیم که  تو فبلم جز صدامون که احتیاج به دیدین نداشت فقط تاریکی مطلق و گاهی چراقهای ایستگاه دیده  میشد) اصلا نفهمیدیم که چقدر راه رفتیم که رسیدیم به ایستگاه . ایستگاه عبارت بود از یه ساختمان مرکزی کوچیک ویه سرویس بهداشتی  مردانه و زنانه و یک نماز خانه مردانه وز نانه و یک اتاق کوچیک که احتمالا مخصوص مسئول ایستگاه بود . وقتی رسیدیم حول و حوش 4 صبح بوو با یه حساب کتاب کو چولو میشد به این نتیجه رسید که تقریبا 1ساعت راه رفته بودیم .خلاصه همه مستقیما به طرف سرویس های بهداشتی حمله بردن و یه دستی به سرو وضعشون کشیدند . بعدش  استاد گفت باید تا 7 صبر کنیم .بنابر این تصمیم گرفتیم اگه تونستیم بریم نمازخونه و  یه کم بخوابیم. اولش که رفتیم نمازخونه اصلا سرما رو احساس نکردیم ولی بعد از چند دقیقه واقعا هوا سرد شد .طوری که بعد از یه مدت متو جه شدم که دو تا از بچه ها موکت های نماز خونه رو ، روشون انداخته بودن و خوابیده بودند. وضع خنده داری شده بود بعد از یکی دو ساعت به جای اینکه یه مقدار استراحت کرده باشیم بدنامون حسابی گرفته بودو کوفته شده بود . با طلوع خورشید همه اومدیم بیرون تا از گرما ونور خورشید استفاده کنیم و گرم شیم .و این جزء محدود موقعیتهای بود که عاشق نور خورشید بودم.حالا جالبترش اینجا بود که با  این خستگی باید میرفتیم برای بازدید. استاد دوتا آژاتنس گرفت و راه افتادیم که اونجا دیدیم پسرا زودتر از ما رسیدن و و تازه فهمیدیم چه کلاهی سرمون رفته.آخه ظاهرا ایستگاه بعدی خیلی با ما فاصله نداشته... ولی تو کاره این رئیس قطار اخرشم موندیم .آخه ما هل کرده بودیم اون چی ؟نمی دونم چرا با خودش فکر نکرده بود که  اگه تو ایستگاه بعد پیاده میشدیم بهتر از این نبود که با این وضع ما رو وسط بیابون پیاده کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بله اینم شد جز یکی از قشنگترین خاطرات من

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:56 توسط منیره |

یکی دو هفته پیش از طرف دانشگاه یه باز دید علمی برامون ترتیب داده شد . ساعت ۲.۵ بعداز ظهر از اینجا به مقصد کرمان برامون بلیط گرفته بودن یه کوپه دخترا یه کوپه پسرا و یکی هم استاد و یکی دوتا از اقایون ُ.کوپه ما و استاد کنار هم بود ولی سایر آقایون کوپه شون دورتر از ما و توی واگن بغلی بود .ساعت ۲.۵ راه افتادایم خوشبختانه تو این سفر من و یکی از دوستان صمیمی ام تونستیم بعداز مدتها هم سفر بشیم. وهنوز قطار راه نیافتاده بود که شیطونی و شروع کردیم.یه لحظه این سر قطار بودیم یه لحظه اون سر قطارُیه لحظه تو رستوران یه لحظه جلوی کوپه جوری که از رئیس قطار گرفته تا مسافران محترم کاملا مارو شناختندخلاصه کلی خودمون رو خسته کردیم تا اینکه شب حول وحوش ۱۲.۵ تصمیم گرفتیم بخوابیم. به گفته آقایون که کار تدارکات رو بر عهده داشتند ما قرار بود ساعت ۴ صبح برسیم .به همین دلیل ما ساعت رو ۳.۱۵ صبح کوک کردیم و خوابیدیم. که هنوز چشامون گرم نشده بود که یهو با سرو صدای زیادی بیدار شدیم.بعد از کلی گیج زدن متوجه رییس قطار شدیم که داشت میگفت شما مگه نمی خواستین ایستگاه احمد اباد پیاده شین؟ما ها که هنوز کاملابه هوش نشده بودیم دست و پا شکسته گفتیم اره و گفت ما چند دقیقه قبل از ایستگاه رد شدیم.این جمله رو که گفت ما ها دیگه نفهمیدیم چی شد جز اینکه رئیس قطار یه چیزی تو گوشیش گفت و قطارو نگه داشتند .و فقط یادمه یکی دنبال کولش زیر پای اون یکی بود و یکی دنبال لنگ جورابش رو سر اون یکیاونم تو اون کوپه چند متری ُ.من و دوستم که طبقه بالا بودیم .با  مصیبت تونستیم خودمون رو برسونیم پایین یکی ازبچه ها رفت کوپه ای استاد وبه دلیل خواب سنگین استاد و بچه ها رو  با کلی زحمت بیدارشون کرد. خلا صه ما هر کدوم هل تر از اون یکی و خواب اآلودتر به طرف در واگن حرکت کردیم. شروع کردیم به پیاده شدن من که به در واگن رسیدم استادو چند تا از بچه ها پیاده شده بودن.از چند متری فقط میدیم که کنار هم جمع شدن.من و دوستم موندیم و پشت سرمون هم رئیس قطار  بود که همش میگفت زود باشین قطار ۱۰ دقیقه به خاطر شما تا خیر داره.حالا که یادم می یاد کلی ازش عصبانی میشمآخه بعد از پیاده شدن فهمیدیم که چه بلایی سرمون اورده.خلاصه من پیاده شدم که به دلیل ارتفاع بلند پله ها و خواب الوده بودن و بخصوص چرخش در واگن که به عنوان یه تکیه گاه ازش  برای پیاده شدن کمک میگرفتیم چیزی نمونده بود بیفتم و لی خب تونستم خودم رو کنترل کنم. پیاده شدم و رفتم طرف استاد یه لحظه برگشتم و دوستم و در حال پیاده شدن دیدم و رئیس  قطار که پشت سرش ایستاده بود دوباره به راهم ادامه دادم.وقتی بهشون رسیدم در حالی داشتم وسایلم و جا به جا  دوباره برگشتم و عقب و نگاه کردم.دوستم و ندیدم و فقط رئیس قطار و دیدم. گفتم حتما تو تاریکی خودشو به بچه ها رسونده.و خواستم دوباره به کارم ادامه بدم که متوجه یه صدا شدم که میگفت چی شد؟برگشتم به طرف صدا بله دوستم بود که روی زمین دراز به دراز افتاده بودو ناله میکرد  .و جالب اینجاست که دلش برای رئیس قطار هم میسوخت و میگفت شما برین چیزی نیست دویدم طرفش و خواستم دستشو بگیرم که یه اخ بلند کشیدو فهمیدم که با ارنجاش بد جور خورده زمین.استاد هم متوجه شد و اومد طرف ما و کمک کرد که بلندش کنیم .لنگ لنگان کشیدیمش این طرف رئیس  بی تجربه قطار هم که پیش خودش به این نتیجه رسیده بودچیزه مهمی نیست دستور حرکت داد.تازه وقتی به بچه ها رسیدیم فهمیدیم که بی دلیل نبوده که اونجا جمع شدن آخه یکی دیگه از بچه ها بد جور خورده بود زمین و پاشم حسابی صدمه دیده بود.و با این درد سرا تازه فهمیدیم که چند نفری بینمون غایبند .بله کوپه پسرا که تو واگن بغل بودند .جا مونده بودند...

ادامه داره

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:1 توسط منیره |

 

 

(هارمنس‌ زئون‌ ون‌ ریجن‌)، ملقب‌ به‌ رامبراند در15 جولاي‌ سال‌ 1606 در (ليدن‌) هلند و دريك‌ خانواده‌ تقريبا فقير متولد شد، پدرش‌ يك‌اسيابان‌ و مادرش‌ دختر يك‌ نانوا بود.  درس‌ را نيمه‌ كاره‌رها كرد و به‌ هنر نقاشي رو‌ آورد. در ابتدا شاگرد (جكوب‌ ون‌ اسوانبراش‌) شد.سپس‌ به‌ آمستردام‌ رفت‌ و زير نظر اساتيدي‌ چون‌(پيتر لاستمان‌) به‌ آموزش‌ تكنيك‌ رنگ‌ و بازي‌ بانور و سايه‌ شد. البته‌ (پيتر لاستمان‌) علاوه‌ برآموزش‌ نقاشي‌ به‌ او درباره‌ زندگي‌ اسطوره‌ها،تاريخ‌ اديان‌ و علوم‌ تاريخ‌ مطالب‌ زيادي‌ آموخت‌و به‌ او ياد داد از اين‌ نمادها در نقاشي‌ استفاده‌كند.
همچنين‌ رامبراند تحت‌ تاثير (كار واژيو) نقاش‌بزرگ‌ ايتاليايي‌ قرار گرفت‌. اين‌ نقاش‌ ايتاليايي‌ درآثارش‌ از نور و سايه‌ استفاده‌ مي‌كرد و همين‌تكنيك‌ به‌ اصلي‌ترين‌ نقطه‌ كار رامبراند تبديل‌ شد.رامبراند بعد از تعليم‌ در آمستردام‌ به‌ لندن‌بازگشت‌ و در زادگاهش‌ به‌ يادگيري‌ و تمرين‌نقاشي‌ پرداخت‌.
رامبراند در 22 سالگي‌ به‌ يك‌ استاد در زمينه‌نقاشي‌ تبديل‌ شد و پذيراي‌ شاگردان‌ نقاشي‌ بود،در اين‌ زمان‌ حدود 100 پرتره‌ از چهره‌ خود وديگران‌ نقاشي‌ كرد و در كارنامه‌ هنري‌اش‌ ثبت‌شد. رامبراند در سال‌ 1631 براي‌ آموزش‌ بيشترنقاشي‌ به‌ آمستردام‌ رفت‌ و سعي‌ كرد به‌ عنوان‌ يك‌پرتره‌ نگار به‌ شهرت‌ و ثروت‌ برسد و در همان‌ زمان‌بود كه‌ آثاري‌ چون‌ (قرباني‌ كردن‌ ايزاك‌) و اثراسطوره‌ (داني‌) را كشيد. وي‌ در همان‌ سال‌ با(ساسكيا ون‌ يولنبراگ‌) دختري‌ زيبا و برادرزاده‌يك‌ دلال‌ ثروتمند تابلوهاي‌ هنري‌ آشنا شد وچندين‌ پرتره‌ از صورت‌ وي‌ كشيد و به‌ او هديه‌داد، در اين‌ ميان‌ عاشقي‌ و دلدادگي‌ ميان‌ اين‌ دومنجر به‌ ازدواج‌ شد.
رامبراند در اين‌ دوران‌ مي‌كوشيد تا از برخي‌نمادهاي‌ ديني‌ در كار خود استفاده‌ كند. بسياري‌از آثار او در زمينه‌ نمادهاي‌ مذهبي‌ ماندگاري‌بيشتري‌ نسبت‌ به‌ ديگر كارهاي‌ وي‌ پيدا كرد.تابلوي‌ (ساختمان‌ سامسون‌) در سال‌ 1636يكي‌ از آثار مذهبي‌ اوست‌.
رامبراند مردي‌ ولخرج‌ بود و يك‌ كلكسيونر بزرگ‌به‌ حساب‌ مي‌آمد و همين‌ شيوه‌ زندگي‌ او را سال‌1641 به‌ ورشكستگي‌ كشاند. آن‌ سال‌ها براي‌رامبراند دوراني‌ نكبت‌ بار بود. مرگ‌ سه‌ فرزندش‌غمي‌ بزرگ‌ بر دلش‌ گذاشت‌. در سال‌ 1643همسر دوست‌ داشتني‌اش‌ بعد از زايمان‌ چهارمش‌كه‌ پسري‌ به‌ دنيا آورد، چشم‌ از جهان‌ فروبست‌.رامبراند نام‌ پسرش‌ را (تيتسو) نهاد. و بالاخره رامبراند در14 اكتبر سال‌ 1669 در آمستردام‌ چشم‌ ازجهان‌ فرو بست .

 

نقاشي داوود، پادشاه يهود، اثر رامبراند، 1642 (موزه هرميتاژ، سن پطرزبورگ)

اتوپسی یا تشریح جسد

رامبراند

Saskia van Uylenburch

ساسکیا، زن اولرامبراند

انکار سن پیتر

تصویر یک مرد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 3:20 توسط منیره |

داشتم ترجمه میکردم یه کم خسته شده بودم شروع کردم به بازی کردن با برگه های روی میز که ُپشت یکی از برگه های چرک نویسم چشمم به این متن افتاد:

مرا چه در بند کشیده این چنین

که یارای هیچ حرکتی ندارم

مرا چه شده که اینگونه اسیرو درمانده ام

که این چنین بیتاب و دل تنگم

که در ژرفای این بی تابی خویشتن خویش را از یاد برده ام

جانم همچون آتشی سوزان شعله ور

روحم در تکاپو  وجنب و جوش

همچو  امواجی خروشان که در پی ساحل آرامش است

جالب اینجاست که کنارش این شعرحافظ با خط نستعلیق نوشته شده بود:

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد

انچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

 جالب بود انگاد هنوز سوال مطرح نشده بود جواب داده شده .رفتم دیوان حافظ باز کردم و بقیه غزل و پیدا کردم:

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد

انچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

گوهری کز صدف کون مکان بیرونست

طلب از گمشدگان لب دریا میکرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو بتائید نظر حل معما میکرد

دیدمش خرم وخندان قدح باده به دست  

وندرآن آیینه صد گونه تماشا میکرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد

اینهمه شعبده خویش که میکرد اینجا

سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد

گفت آن یار کزو گشت سر دار یلند

جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:15 توسط منیره |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:54 توسط منیره |

امیدوارم واقعا سال خوبی رو شروع کنیم و به همون خوبی هم تمومش کنیم

متفاوت با سال قبل و سالهای قبل...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 21:0 توسط منیره |