
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسير و ناتوان يگذار و بگذر
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
دلي چون لاله بي داغ غمت نيست
بر اين دل هم نشان بگذار و بگذر
مزا با يك جهان اندوه جان سوز
تو اي نامهربان بگذار و بگذر
دو چشمي را كه مفتوت رخت بود
كنون گهر فشان بگذار و بگذر
درافتادم به گرداب غم عشق
مرا در اين ميان بگذار و بگذر
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
تو اي نامهربان بگذار و بگذر
اسير و ناتوان بگذار و بگذر
مرا آتش فشان بگذار و بگذر
...
شعر از حميد مصداق
دریا صبور و سنگین
می خواند و می نوشت :
« ... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »
فریدون مشیری
بعد از پست قبل یکی از دوستان پرسید(یعنی شما حاضرین این هوای محشره ابری و بارونی و برفی را بدین و هوای آفتابی بگیرین؟؟) و این بهانه شد برای این پست چون یادم اومد هر وقت اینو میگم خیلی از دوستام تقریبا همین جمله رو میگن .منم کا ملا قاطع میگم چرا که نه .زمستون فقط پشت قاب پنجره قشنگه البته گاهی زیر برف راه رفتنم قشنگه .بعضی کارها مثل کوه نوردی بخصوص رو کوههای اطراف تهرانم قشنگه . به قول بچه ها دونفره زیره بارون قدم زدنم قشنگه
ولی من عاشق بهارم .چون سر سبزو با طراوته.وقتی آدم بخصوص تو روزهای اول بهار با صدای خوندن گنجشکها چشماش رو باز میکنه و یه شورو حال خاصی احساس میکنه که هیج جای دیگه سال نمیشه دیدش.آدم همین طوری خوشحاله .مسته مست و دنبال هیچ دلیلی برای خوشحال بودن نیست. آدم دوست داره عمیقا نفس بکشه و سینش رو و پر اکسیژن کنه.




گاهی آدم اونقدر دلش پر و اونقدر حرف واسه گفتن داره که تا قلم و کاغذو بر می داره و می خواد بنویسه هیچی واسه نوشتن جاری نمی شه....
|
|
|
|
|
طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود |

يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .
لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اونی كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

آهسته آهسته قدم برمی داشت
در ظاهر آرام و سبک بال و در درون پر خروش
تنها ودر تنهایی خود مهربان
تنها و در تنهایی خود مغرور
تنها و در تنهایی خود دل شکسته وپرنیاز
آهسته آهسته قدم برمی داشت
بر لبش مهر سکوت و در دل فریاد
نگاه خود را بر آسمان می دوزد
به ریزش برگهای پاییزی چشم می دوزد
و همچون رو زهای عمر آنها را زیر پا می نهد
و باز پاییزی از پاییز های عمر در گذر است
آری و باز انتظار رسیدن بهاری دیگر
امادیگر نه توان رفتن است ونه حس ماندن